خرید بک لینک

خونه ی ما رو ببین. همه چیز توش برعکسه. همه چیز آشغاله. همه کلی بزرگن. 31 سال و 29 سال و 26 سال و همه تا همین لحظه بخور و بخواب بودن. به من که رسید همه چیز به گند کشیده شده. نمی دونم چرااینهمه سال کسی از اینها نخواست غذا بپزند اما به من که می رسه من باید خودم بپزم؟ به من که رسید یهو باید بچه خودش روی پای خودش باشه. اما موقع اونها همچین چیزی نبود. جالبه هنوز هم همچین قانونی براشون وجود نداره.

سر اونها مامان و بابا جوون بودن، سر من کلا پیرن. وقت ندارند. افکارشون پر از خرافات شده. حوصله ندارن. انرژی ندارن. عصبی اند.

من خودم کلی استرس دارم. میگرن دارم. کم خونی شدید دارم.دندونام همش خراب میشن. پاهام مشکل دارن. هر سه تاشون ده برابر من توان بدنی دارن. سالمن.

اونها همشون بنیه اشون قویه. از تنبلی و مسواک نزدن دندوناشون خرابه. اما من با اینکه همیشه مسواک می زنم از بی توجهی و ارتودنسی نکردن و ضعیف بودن و کمبود کلسیم در بدو تولد دندونام خراب میشه.

برای هر چیزی من ده برابر اونها باید زحمت بکشم اما همیشه نصف چیزی که اونها دارن به دست آوردم.

من ناراحتم. من غمگینم. من عصبی ام. من فشار رویم زیاده. من حتی اگر اتفاق بدی هم نیفتاده باشه انقدر بدنم ضعیفه که همینطوری فشار روی سینه ام میاد. از درون انگار کتک خوردم. انقدر بدنم ضهیفه که تحمل کوچیکترین فشاری رو ندارم. اگر غذام سر دوازده ظهر نخورم حالم بد میشه. چرا دیگران نمی فهمن کسی که میگرن داره جونش بسته است به وعده های غذایی؟ جونش بسته است به نور محیط؟ جونش به ولوم صداها بسته است؟ هیچکس اینها رو نمی فهمه.

نمی خواستم خودمو قاطی چیزی کنم اما حالا که میبینم من تا تهشو رفتم. تا آخر خط رو رفتم.

مفصل های سابیده ی من، جمجمه ی متورمم، روح خسته ام و بدن کم خون و همیشه ضعیفم.

بابام بدترین بابائه.

مامانم یک آدم خرافاتیه که چیزهایی که از انرژی مثبت فخمیده رو با خرافاتای ذهن خودش قدطی کرده. هر اتفاق بدی که بیفته میگه: از بس انرژی منفی دادی اینجوری شد... ما تاوان عنق بودنای تو رو داریم میدیم... فلانی که تصادف کرد تقصیر زنشه از بس حرصش داد و انرژی منفی داد.

روشنفکریاش با خرافاتاش قاطی شده.

بهش هزار بار گفتم مامان اینی که تو میگی گناه دیگری رو شستنه... قضاوت کردنه... تهمت زدنه.

هیچ وقت درک نمی کنه.

از صبح که بیدار میشم با یکی یا خواهرم یا برادرم شروع می کنه سخنرانی کردن و درسای زندگی بهش دادن. ولون صداش لحظه به لحظه بلندتر میشه. یک سری جملات رو پشت سر هم تکرار می کنه. صبحها حتی با اینکه صبحانه دوست دارم بخورم و با اینکه گشنمه ولی از استرس حرفهای مامان صبحانه نخورده از جام بلند میشم میرم.

صبح زود بیدار میشیم اما نهارمون 3 عصر و 4 عصر حاضره. همیشه هم یک بهانه ای هست که بتونه مامان بتراشه.

خواهرم دست به سیاه و سفید نمیزنه. همش مامان باید براش سخنرانی کنه که خرابکاری نکنه.

من دارم دیوونه میشم دیگه. خیلی خستم.

برچسب: من تا آخرش هستم,من تا آخرش باهاتم, نویسنده: مریم حسینی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 8:30

صفحه بندی