چیکار کنم که ساعت های روز رو بیرون دانشگاه و پیش دوستام نیستم؟ چیکار ونم که مجبورم مرخصی بگیرم و خونه موندم و تهران گورمو گم نکردم که دیگه مزاحم مامانم نباشم؟
اصلا وثتی تهران بودم سعی می کردم زنگ نزنم که مامان نگه دیونه ام کردی، تو هم به مشکلات من اضافه شدی؟ من باید چند نفرو ساپورت کنم؟
من از این جملات متنفرم. از اینکه مامانم اینطوری باعث میشه من جرئت نکنم باهاش مشورت نکنم خسته شدم. تازه من اصلا مشورت هم نیاز ندارم. اما جالبه وقتی هم زنگ نزنم خودم خبر ندارم اما نگو دارم حرص می دم! چون وجودم به عنوان فرزند باعث میشه ذهن مامانم مشغول شه و این خودش باعث استرس مامانه. خیلی جالبه هیچ کاری هم نکنم، هیچ زنگی هم نزنم، هیچ دردسری هم درست نکنم و مثل بچه آدم بعد سه ماه برگردم هم می بینم مامانم همونقدر عصبیه که اگر بودم عصبی بود. یعنی من حتی نمی تونم راست سه ماه نبودنم انرژی هاشو ذخیره کنم که دو ماه تابستون احساس کنم نبودنم به یک دردی خورده. همون قسمتی که من نبودم با استرس های دوبرابر دیگران پر شده و من باز هم با یک خانواده ی در حال انفجار روبه رو میشم.
مثل الان. مامان فقط چون بهش درباره ی یک تکواندو کار خواستم توضیح بدم عصبانی شد. میگه من نمی فهمم تو چی میخوای بگی. من دائم از تو می ترسم که بگم نمی فهمم چی میگی! من از اینستاگرام سردرنمیارم. نمی فهمم چی شد ذهنت رسید به تکواندوکار.
درسته که مامان تو اینستاگرام نداری، اما خداروشکر تو صدتا گروه و کانال و تلگرامی که هستی و خیلی خوب می دونی که مطالب گوناگونن یهو میان و ذهنو معطوف و مشغول می کنن، این دیگه واقعا چه ربطی به نفهمیدن اینستاگرام داره؟
بعد هم میگه تو شعور نداری، تو بیشعوری در درک اطرافیانت. بعد هم سرم داد زد. الان هم اگر سی سال دیگه بیاد این مطلب رو بخونه باز هم عصبانی میشه مسگه تو هیچی نفهمیدی از حرف اون لحظه ی من، تو کماکان بیشعوری و من با اینهمه توضیح نتونستم بهت بفهمون.
اصلا تقصیر خودشه
فیلم می بینه به جای اینکه لذت ببره اعصابش خورد میشه چون فکر می کمه بدون زیرنویس باید ببینه، بعد گیج میشه و نمی فهمه و هیچ لذتی نمی بره از فیلمی که خیلی می تونست قشنگ باشه. به زور سعی می کنه حرفهای ما رو بفهمه در حالی که هیچ لذتی نمی بره. خب چرا زور می زنی؟ ما که دائم داریم سخنرانی های تو رو گوش می دیم. بگذار این تحمل روحیات طرف مقابل یک طرفه باشه و ما به تنهایی تحمل کنیم . شما نمی خواد تلاش کنی که بعدا ده برابرشو از توی حلقوممون بکشی بیرون و بگی من مجبور شدم به حرفهای شما گوش بدم و به زور درک کنم.
من که در طول روز عملا هیچ کاری با مامان ندارم. خودش اومده صبح می گه این فیلم دیشبی رو تعریف کن. من گفتم بیا برات تعریف کنم؟ خودت گفتی نفهمیدیش وگرنه من نیازی ندارم چیزی که هم تو دیدی هم من رو تعریف کنم!
بهم چند روز پیش میگه زهرا یک آهنگ از جاستین بیبر بده تا من سلیقه اتو بفهمم. میگم مامان چرا بدم؟ وقتی من تحمل شنیدن آهنگهای سبک دیگه رو ندارم و هیچ جوری نمیشه لذت ببرم و می دونم سلیثه ام با تو زمین تا اسمون فرق داره چرا زجرت بدم و آهنگی که حتی یک لحظه نمی تونی تحملش کنی رو برات بفرستم؟
میگم مامان یک فیلم هست که خودش هم دیده. بیا امروز با هم ببینیم. یهو میره توی فکر. میگم چی شده؟ اگر کاری داری نمیخواد اشکال نداره.
میگه نه آخه من باید برای انتخاب واحد و و کارای دانشگاه برم.
میگم امروز؟ الان ساعت دیگه یک ظهره!؟
میگه نه امروز نه ولی فردا باید برم.
بعد هم فیلم دیدن خداروشکر منتفی شد. خب یک کلمه بگو نمی خوام ببینم. بزنامه ی انتخاب واحد فردا دقیقا چه ربطی به دیدن یک فیلم 110 دقیقه ای در امروز داره رو، هیچ کس نمی دونه.
حالا اگر اینها رو بفهمه میگه من جلوی تو حق ندارم یک لحظه فکر کنم؟ من داشتم بلند بلند راجع به برنامه های کاریم فکر می کردم کاری به تو نداشتم، انقدر خودتو مهم ندون که فکر کنی به خاطر تو یک الف بچه، من نیاز دارم نقشه بکشم که نیام باهات فیلم نبینم. دلم نخواد یک کلمه میگم نمیخوام.
یا مثلا میگه، از بس تو بداخلاق و بی شعوری مجبورم اینطوری بگم که تو یک خورده منو درک کنی که چرا نمی تونم فیلم ببینم. نه اینکه بخوام تو رو اذیت کنم. چرا درک نمی کنی من یک سرم و هزار سودا. چرا بیشعوری انقدر؟
اصلا آدم نباید سعی کنه با بزرگتراش حرف بزنه چون ادم ضایع میشه کاملا. اصلا نباید بری طرفشون. فقط اونها باید هرچقدر می خوان حرف بزنن و ما هم گوش کنیم
بعد هم هر وقت دلشون خواست برن تو اتاقشون انگار نه انگار که تو هم آدمی و یک زمانی هم تو باید حرف بزنی.
قبلا یکبار یک غلطی کردم مامان گفت ببخشید که همیشه به حرفهات گوش نمیدم، من برای اینکه ناراحت نشه و احساس عذاب وجدان نگیره گقتم مهم نیست، اگر هم گوش ندی مهم نیست چون من باید این حرفها رو بزنم، این حرفها باید گفته میشد.
من این حرف رو زدم ولی منظورم واقعا این نبود چون اگر منظورم این بود که میرفتم یکی تو کوچه، یا هم کلاسی یا به خواهر و برادر یا بابام می گفتم. اصلا می رفتم با دیوار حرف می زدم برامم مهم نبود. اما این حرف تبدیل شد به یک بحث وحشتناک که مامانم می گفت؛ آهان پس من برای تو هیچ فرقی ندارم. پس من هیچ جایگاهی ندارم. پس من فکر می کردم چون دوستم داری برای من این حرفها رو می زنی... آهان من توی این زندگیا نقدر فداکاری کردم که دیگه دیده نمیشم. حالا بیا درستش کن
من تازه یک فداکاری کردم، حرفهام شنیده هم نشده وای بازهم گفتم اشکالی نداره اما برعلیه خودم شد.
اما حالا می بینم این وار رو به معنای واقعی کلمه مامان می کنه. میاد یک حرفی رو برای من می زنه بعد می ره توی اتاقش با صدتا دوست دیگه اش تلفنی همونا رو میگه و چیزهای دیگه. اگر دیگر دوستاش جواب ندادن میاد توی اتاق پذیرایی پیش ما از وسط بحث خودش با اونها ادامه اشو میاد برای من میگه و تعریف می کنه، طوری که من واقعا زور می زنم بفهمم چی می خواد بگه. بعد که یهو حرفهاش تمام شد اگر من ساکت بمونم که خیلی خوبه چون اون نیاز حرف زدنش برطرف شده و چون دیگه به تو نیاز نداره و دوستاش دوباره آنلاین شدن میره تو اتاقش در رو هم می بنده که یهو از حرف زدن با اونها عقب نیفته. اما وای به روزی که دهنتو واز کنی تو هم یک چیزی بگی. یا همون آن خمیازه هاش شروع میشه، یا بدنش نیاز به خواب داره، یا یک تلفن زنگ می زنه و از حرف زدن با من نجاتش میده، یا مدام به ساعت نگاه میکنه چون برنامه داره و... اینها حالت های خوبن. وای به حال اینکه به حرفهات گوش کنه و دست به سرت نکنه... حتما دعوا میشه. بی برو برگرد. چون اون دلش میخواسته بره اما تو به زور نگهش ددشتی و اون وظیفه ی خودش میدونه که گوش بده. اما چون حوصله اتو نداره داره از جونش انرژی می گذاره و یهو دیگه گنجایشش تمام میشه.
بی خودی نیست که میگم به من که رسید وا رسید.
تا قبل از بازنشستگی مامانم که من هیج وقت نمی دیدمش.
بعد هم که باز نشست شد از همون روز اوا این اینترنت طوری اومد توی زندگیش که دیگه هیچ وقت جایی نبود که ما واقعا پر کنیم.
استدلال خودش اینه که من به خاطر اینکه توی دست و پای شما نباشم رفتم سراع اینترنت و توی اتاقم می مونم.
اما مگه من دیروز به دنیا اومدم؟ شاید اولش هدفش فقط سرگرمی بوده اما اینترنت رو هرکی استفاده کرده می دونه اعتیاد آوره. تو میری توی اینترنت چون اگر نباشه کلافه میشی.
این بحث امروز هم نیست. از اون سالی که می رفتم ورزش گاهی با لیلا در و دل می کردم. می گفتم مامانم دائم وقتی باهاش حرف بزنم عصبی میشه. دائم سرش تو لپ تاپه و اینترنت.
لیلا می گفت مامانا این طوری اند. دنیا و نسلشون با ما فرق داره و حوصله ی ما رو ندارن نباید ازش انتظار داشته باشی با تو حرف بزنه یا درکت کنه. اون در همون حدی که تو رو بفرسته کلاس و به مشکلات و معضلات لاینحل ات گاهی گوش بده باید کلاهتو بندازی توی هوا.
من توی سن بلوغ بودم ولی مشکل این بود که هیچ کس نمی خواست منو درک کنه. بعد تعجب می کردن که چرا میگرن می گیرم. وقتی بهم توجه نمی کردند از اون ور ده برابر باعث دردسر می شدم. تقصیر من نبود. من که سنم کامل نبود. من یک بچه بودم که نیاز به توجه داشت. بچه ذاتش اینه.
اما همه از مریضی های من متنفر بودند. از اینکه من دائم مریض می شدم و ضعیف بودم و سردرد داشتم و به کوچکترین صدا، نور یا بوی تند حالم بد میشد به جای درک متقابل تبدیل به یک عامل مزاحم شده بودم. الان هم همینطوره. عصبانیت ها سر من خالی میشه چون بقیه انقدر پرو هستند و دیوار من اونقدر کوتاه هست که بشه سر من خالی کرد. به جای اینکه به اون کوچوتره که هنوز هم به سن قانونی برسه توجه بشه دائم به اون بزرگترها که دیگه بزرگ حساب بودن بها داده شد و من دفتم به حاشیه. اما من همیشه عداب وجدان داشتم. چون دائم با من دعوا می شد فکر می کردم آدم مزاحمی هستم چون نمی شد فکر دیگه ای هم کرد وقتی آدم دائم رفتارهایی رو ببینه که بهش بفهمونه که مزاحمی. همیشه فکر می کردم خرج هایی که برام میشه زیاده. همیشه می گفتم کاش من خرج نداشتم انقدر.
حتی یک مدت سعی کردم هیچ کلاسی نرم که خرجم رو کم کنم. نه تنیس نه پیانو نه هیچی. لیلا می گفت زهرا چرا اینجوری فکر می کنی؟ تو بچه ای. وقتی به دنیا اوردنت یعنی باید مسئولیتتو بپذیرن و این خرجها طبیعیه. ولی من نمی تونستم بپذیرم. می گفتم نه من خیلی خرج دارم. هیچ کس توی خونه ی ما پیانو نداره، هیچ کس تنیس که انقدر گرونه نرفته. من خرجم زیاده لیلا. وقتی بیشترین ضربه ی فکر رو خوردم که مامان گفت اتفاقا خرج تو نسبت به خرجی که برای بقیه ی بچه ها کردیم خیلی کمتره. خیلی خیلی خرجهای بیشتری برای اونها کردیم.
من اصلا از مقدار خرجی که برای من شده بود احساس نکردم که کم بوده یا حسودی کنم که برای اونها زیاد خرج کردم. فقط این حس به من دست داد که پس چرا انقدر من باید عذاب وجدان می گرفتم؟ چرا همه ی احساس های گناه مال من شد؟ چرا این حس به من دست باید می داد که من یک موجود اضافی ام؟
وقتی مامان برای داداشم سالها پیش کلاسهای کنکور می فرستادش و اون قبول نشد، وقتی براش لباس ها و ساعت گرون خرید و اون بدون تشکر تازه حسودی و خراب کاری می کرد، وقتی برایش مغازه زد و ماشین خرید و اون همه رو به باد داد و خرج کرد و مامان حرص می خورد من هیچ وقت اون قسمتی که محاسبه کنم مامان برای اون بیشتر خرج کرده به ذهنم نمی رسید. فقط دلم می سوخت برای مامانم که انقدر آسیب روحی و مالی دیده. تصمیم می گرفتم من سعی کنم بار کمتری روی دوش مامانم باشم، به نوبه ی خودم بهش کمک کنم.
و این باعث شد فقط من له بشوم.
من ساده دل احمق با خودم می گفتم ما نباید مثل بابامون باشیم، من نباید مامانو حرص بدم. من باید کمتر توی دست و پا باشم که اقلا حرص من یکی رو نخواد بخوره. من باید عالی باشم، من نباید توی حتی یک درسام ضعیف باشم که یک ذره شباهت به داداش یا بابام و تنبلی هاشون پیدا کنم. من باید دائم شب تا صبح بیدار باشم و کارهای درسی ام رو تموم کنم که عقب نیفتم از کسی. من باید سال اول کنکور قبول شم، من باید روزانهقبول شم چون مامان گفت چرا شبانه رو اصلا انتخاب رشته میخوای بکنی؟ اون پولیه. تازه خوابگاه هم نمی دن. من چقدر ساده بودم که فکر نمی کردم پس اینهمه آدم که میرن شبانه کجا زندگ میکنن بالاخره خوابگاه ازاد می گیرن! براورم اصلا دانشگاه آزاد درس خوند و بعد از 5 یا 6 ترم کمتر از ده واحد پاس کرد. حتی به فکرم نرسید دانشگاه آزاد انتخاب رشته کنم. نمی گم ناراضی ام که روزانه قبول شدم اما حتی فکر هم نمی کردم که بشه غرر از این قبول بشوم.
حتی وقتی خواستم وقت برای جراحی بگیرم یک نفر دنبالم نیومد، یو نفر برای من چونه نزد با دکتر. اشکال نداره چون اخرش خودم از پسش به سختی و بدبختی دراومدم. اما جالبه اخرش وقتی دکتر فوق بداخلاقم رو راصی کردم من رو در بیمارستان دولتی عمل کنه حرفی که از مامانم شنیدن این بود: پس چرا می گفتی دکترت بد اخلاقه. اون چیزی که تو از دکترت برای من ساخته بودی یک ادم وحشتناک بود این که خیلی مهربونه.
یعنی دروغ گو هم شدم. تبدیل شدم به یک آدمی که دروغ میگه و اغراق می کنه.
بعد هم جالب تر از اون این جمله بود که مامان میگه: من فهمیدم نباید به حرفهای شما اعتمادکنم. حرفهای بچه ها درست نیست. اونها از زاویه دید خودشون از دیگران بدی یا خوبی می گن در حالی که اون شخص اصلا طور دیگه ایه.
حالا جلوش قسم بخور. شاهد از توی خود بیمارستان بیار که می گفتن این بداخلاقه. خاله هات بگن این بداخلاق بود، واقعا مهربونی ازش دیده نشده بود، یهو رام شد.
مامانم میگه حالا چرا جبهه می گیری؟؟؟ چته تو؟ مگه من چی میگم؟ تو چرا همه چیزو به شخصیتت میگیری؟ اصلا حالت خوب نیستا! مگه من میگم تو ادم بدی هستی یا چرا اشتباهی فکر می کردی دکترت بداخلاق بوده؟ من دارم می گم تو اشتباه تعریف می کردی.
یعنی رسما داره میگه چرا وقتی بهت می گم تو دروغکی تعریف کردی ناراحت میشی. خب من دارم حقیقتو میگم. تو اغراق کردی و بپدیر این واقعیتو.
هرچی بهش میگی اگر من اغراق می کردم پس چرا برات این قسمتی که یهو مهربون شد رو تعریف کردم؟ می تونستم تا اخر حاشا کنم و بگم دکترم بداخلاقه و وقتی برای اولین بار می دیدیش با چشمای خودت اغراق های من برملا میشد. من خودم اومدم گفتم مامان باورت نمیشه ... بداخلاق بود یهو معجزه شده و مهربون شده.
اصلا زندگی خیلی عجیبه. اگر یک کلمه از اینها رو مامانم بخونه میگه: وااای من به چه هیولایی دارم زندگی می کنم تو یک هیولایی. زیر این پوسته ات چه فکرهای وحشتناکی راجع به من می کنی. تو جقدر ذهنت کثیفه و چقدر راجع به من برداشت کردی .آیا من از تو موقع مریضی ها پرستاری نکردم؟ آیا من به حرفهای صدمن یک غاز تو هیج وقت گوش نکردم؟ نمک نشناس. واقعا اگر بچه ی آدم اینطوری راجع به ادم قضاوت کنه آدم از غریبه چه انتظاری داره؟ تو خیلی آدم بدی هستی. عین باباتی. ذهنت خیلی کثیفه. من با چه هیولاهایی زندگی میکنم و خودم خبر نداشتم. هیچی تو به من نرفته. زندگی من سراسر شکست بوده. آره من شکست خوردم اخرش بچه هام شدن عین باباشون.
و در این نقطه باید من که دیگه یک آدم عوضی ام فقط سرمو بگذارم و بمیرم.
آهان و وقتی سرمو بگذارم بمیرم مامانم این جمله ی ماندگار رو میگه: تو خیلی عصبی هستیا. صفر تا صد نقطه ی جوشت در عرض یک ثانیه میره بالا. برو یک فکری به حال خودت بکن. خیلی حالت بده. خیلی.
نتیجه ی اخلاقی:
با مادرتون حرف نزنید، نظر ندهید. در سکوت فقط گوش بدهید و لبخند بزنید.
اگر هم شد زودتر به یک نقطه فرار کنید که اصلا حرف نخواید بزنید.
دوری و دوستی بهترین استراتژی است. مخصوصا برای اعضای خانواده که دائم هم دیگر را می بینید و سکوت و روح بودن از تنش و اصطکاک جلوگیری می کند. در معرض دید نباشد، صوتتان به گوش نرسد و کمترین حضور را داشته باشید.
ضمنا به یاد داشته باش که انرژی مامان برای تو نیست. بلکه برای دیگران و دیگر خواهر برادر هایت هست. پس بی خودی فکر نکن حتی یک دقیقه از وقت مامان هر چند روز یکبار می تواند به تو تعلق داشته باشد. چون اکر صد روز هم با مامان حرف نزنی بازهم یک دقیقا وقت برای تو جمع نمی شود و همان هایی که بیشتر حرص می دهند اما ارزش بیشتری دارند. به هیچ وجه فراموش نکن و سعی نکن پایت را از گلیمت درازتر کنی. چون که همین وجود و حضورت در خانه یا حتی بیرون خانه و یا در یک شهر دیگر، کوپن ات را مصرف می کند و مکانی برای اعراب وجود باقی نمی گذارد.
برچسب: اصطکاک,
نویسنده: مریم حسینی