من استقلال مالی ندارم
من جوانم و می خواهم جوانی کنم، اما به جایش مدام آبرویم را در معرض حراج گذاشته ام.
من یک دختر شهرستانی فاقد درک هستم.
من بی ادبم.
من روح سرگردانم چراکه با تمام اشتباهاتم اگر بمیرم هم رها نمی شوم.
آخرش صدای مادرم می آید که خواهد گفت: اما او ضعیف النفس بود برای همین مرد
... برای همین در پایان و نهایت مردن را به تلاش و زندگی ترجیح داد، او یک ضعیف النفس بود.
برای همین بمیرم هم روحی سردگردانم
.
بدترین گناه من زنده بودن من است و مردن من هم همینطور.
کاش من عدم میشدم. مرداد میشدم. یعنی نیست میشدم که حتی روحی نداشته باشم که بعد از مرگم همیشه سرزنش شود.
اگر امشب تمام بشوم هم ناراحت میشوم هم راحت میشوم.
اما من حس می کنم توانمند نیستم و به درد جامعه و خانواده ام نمی خورم. سالهاست که سربارم. کاش بمیرم و عدم بشوم.
من با احدی حرف نمی زنم چون کسی من را درک نمی کند چون من یک موجود پیچیده ی بی معنی هستم که در بهترین روز زندگی اش توانایی دارد آن را به کام بقیه زهر مار کند. بهتر است از کسی دلداری نخواهم تا اقلا یک نفر کمتر روزش زهرمار بشود.
من خودم را سرزنش می کنم چون منم که بدم. منم که پوچم. منم که منفی ام. منم که حماقتم مرا به این روز انداخته.کسی را سرزنش نمی کنم چون از ماست که برماست.
من در آتش گناهان و اشتباهات خودم می سوزم. اما استقلال ندارم که اقلا نخواهم دیگر با کسی چشم در چشم بشوم. کاش بمیرم.
فردا زنگ بزنم و کار پیدا کنم. کاش بتوانم زودتر مستقل بشوم.که اقلا از لجنزار خودم فقط خودم رنج ببرم نه کس دیگری.
برچسب:
نویسنده: مریم حسینی